شربت خانواده ی آقای هاشمی

درس اجتماعی داشتیم رسیدیم به اینجا که  خانواده آقای هاشمی  رسیدن به شیراز و رفتن بازاز و مادر بزرگ رفت به مغازه ی عطاری و مقداری داروهای گیاهی خرید و......

از بچه ها پرسیدم بچه ها کی میدونه داروهای گیاهی چی هستن؟ هر کدوم یه چیزی گفت تا رسیدیم به عرق گیاهان ، گفتم بچه ها میدونین این عرق گیاهان چیه ؟ بعضی گفتن خانم اونا که وقتی دلمون درد میگره می خوریم و...... خلاصه براشون توضیح دادم که عرق گیاهی چیه و اینو که چطور گلاب درست میکنن و اون دیگ و  ، وسا یلشو پای تخته براشون  نقاشی کردم بعد هم گفتم اگه بچه های خوبی باشین و نمره های امتحان ماهانه تون خوب بشه از این عرق های گیاهی میارم بخورین ببینید چیه؟

خلاصه دیروز صبح زودتر بیدار شدم شربت عرق نعنا و گلاب رو درست کردم ریختم تو شیشه جای نوشابه بردم مدرسه و گذاشتم تو یخچال مدرسه . ظهر بعد از زنگ نهار زنگ آخردرس   اجتماعی داشتیم دوباره درس رو براشون خوندم و توضیح عرق گیاهی رو دادم بعد شربت ها رو از تو یخچال آوردم با لیوان یه بار مصرف  اول برا همشون شربت گلاب ریختم گفتم بو کنین ببینم کی بلد بگه این چه عرقیه ؟ این همو نیه که تو شله زرد و حلوا می ریزن یکی دوتا شون گفتن گلاب . خلاصه شربت خنک تگری رو دادم خوردن نمی دونید چه کیفی کردن  . فکر کنم من از این کیف کردن اینا وقت خورن شربت بیشتر لذت می بردم ، بعدش هم شربت عرق نعنا رو بهشون دادم تا اول بو کنند بعد بخورن . اونم خوردن و لذت بردن تازه یکی دوتا شون گفتن خانم مامان ما از اینا خیلی دوست داره  میشه برا مامانمون هم بدین ببریم ؟  گفتمم باشه قمقمه تو ن رو بیارین یه کم بریزم برا مامانتون  ببرین. آخر سر گفتن به افتخار خانم که برامون شربت آورده دست بزنید کلی هم برام دست زدندو به زبان بچه گانه مهر کودکانه کلی از من تشکر کردن که براشون شربت بردم .

/ 1 نظر / 5 بازدید
سیاوش

آخی!