سلام

باز اول مهر شد و من از خواب تابستانی بیدار شدم و بهانه ای و مطالبی پیدا کردم برای نوشتن در وب لاگ خاطرهایم . طبق معمول به خودم قول می دم که هر روز که از مدرسه  میام می نشینم و خاطره های کلاس رو می نویسم ولی می دونم که نمی شه و وقت نمی کنم هر روز این کار رو انجام بدم حالا من تصمیمش رو می گیرم تا ببینم چقدر همت می کنم و فرصت .

خوب  روز خوب اول مهر که برای همه خاطره های خودش رو داره از راه رسید 

امروز دوشنبه  اول که نه سوم مهر بود ولی چون مالزی شنبه و یکشنبه تعطیل بود و دوشنبه یعنی سوم مهر اول مهر ما بود . صبح زودتر از همیشه سرحال و قبراق رفتم مدرسه وقتی رسیدم هنوز کسی نیومده بود رفتیم و کلاس ها رو کمی آماده کردیم البته همه چیز از قبل آماده بود دانش آموزان اومدن تقریبا بیشتر بچه ها جدید بودن و تازه اومده بودن مالزی ( با این گرونی ارز نمی دونم چطور جرئت کرده بودن بیان خارج از کشور) کلاس من فعلا سه تا دانش آموز داره یکی امسال از مدرسه ی اینترنشال اومده  یکی از تبریز اومده که  لهجه ی غلیظ و قشنگ  ترکی  داره و یکی هم از بابلسر اومده امسال شانس من دانش آموزانم فعلا همه پسر هستن حالا  تا هفته ی اینده که تعدادشون  بیشتر میشه ببینم دختر هم میاد کلاسم یا نه . امروز قدری براشون صحبت کردم  و درس اول بخوانیم را هم با هم خوندیم و روش پیدا کردن معنی لغت ها را از آخر کتاب بهشون یاد دادم ( آموزش استفاده از فرهنگ لغت ) جالب بود خیلی هیجان زده شده بودن وقتی که می خواستن معنی یک کلمه رو از آخر کتاب از بخش لغت ها پیدا کنند هی می گشتن تا معنی لغت رو پیدا کنند فکر می کردن کشف بزرگی کردن . که واقعا براشون همین هم بود .یه چیز جالب تو پرانتز بنویسم ( یکی از پسرها گفت خانم ما تازه از ایران اومدیم بابامون ایرانه فعلا پدر بزرگمون با ما اومده بعد بچه انگار که خیلی غربت بهش سخت میگذره ، گفت خانم ما فامیل بزرگی هستیم همیشه با همیم جدا شدن برامون سخته واقعا که دنیای سختیه ،این جمله رو که گفت  دلم براش سوخت بچه ای که از تو جمع خانواده ای شاد برش داشتن آوردن اینجا . معلومه واقعا براش سخته که اینجور حرف می زنه.  بزرگتر ها فکر می کنن که بچه ها نمی فهمند و سرشون گرم بازیه در حالی که این جور نیست و تو این مهاجرت ها بچه ها هم خیلی مشکلات را باید تحمل کنند.

/ 0 نظر / 6 بازدید