امسال بر عکس پارسال همه شاگرد هام پسر هستن فقط یه دختر دارم به اسم هلیا که بنده خدا هیچ دوستی تو کلاس نداره . حالا کار کردن با پسرا قدری متفاوته و یکی اش اینه که مرتب ورج ورجه می کنند نمی تونن خیلی یه جا بشینن یا مدت طولانی گوش کنند و توجه کنن.

من طبق روال برنامه هر سال  یه زنگ قصه خوانی براشون دارم امروز که اولین روزی بود که ساعت کارمون تا 2/30 بود در نتیجه فرصت داشتم برا قصه خوانی و یه زنگ رو به این کار اختصاص دادم اما فکر کردم که اینها خیلی طاقت نشستن و گوش دادن به قصه رو ندارن برا همین یکی از قصه های جذاب کتاب قصه های صبحی رو براشون انتخاب کردم به نام دختر چهل گیس( یادش بخیر این کتاب رو اقای توحیدی پارسال به من داد برا بجه ها بخونم امسال هم به من هدیه داد برای کلاسم)  خلاصه قصه رو شروع کردم اولش خوب گوش می دادن و لی بعد   حسابی رفتن تو نخ قصه  کم کم دیدم همه شون اصلا بی حرکت نشستن و شش دانگ حواسشون به پسر پادشاهه که با ازدها چه می کنه  وقتی گفتم با شمشیر زد و ازدهایی رو که روی چشمه آب خوابیده بود نمی گذاشت مردم شهر آب بخورن رو از وسط نصف کرد به شیوه پسرونه مشت هاشون رو گره کردن گفتن: ای ول " خلاصه همین طور ادامه دادم تا رسیدم به انجا که پسر پادشاه تیر اول رو که به طرف گربه پرتاب کرد چون تیرش به خطا رقت نصف بدنش سنگ شد فقط مونده بود تیر دوم که اگر خطا می رفت همه بدنش سنگ می شد و اگر به هدف می خورد میتونست وارد قصر بشه و قتی گفتم تیر دوم رو که زد خورد وسط پیشونی گربه یهو همشون همون طور که نفس هاشون تو سینه حبس شده بود ید دفعه نفس راحتی کشیدن و شروع کردن به  دست زدن .

خیلی برام جالب بود که این پسرهایی که اصلا یک جا نشستن براشون سخته  چه طور این قدر در این قصه غرق شده بودن که تقریبا نیم ساعت  یا چهل دقیقه بی حرکت و یک جا نشسته بودن و سرا پا به قصه گوش می دادند. یاد قصه هایی که مادر بزرگم و خاله ام برام می گفتن به خیر !

/ 0 نظر / 7 بازدید