راضی و خوشحال

این مطلب رو که میخوام بنویسم بقول بچه هام خیلی حال بهم زدنیه ( ببخشید )ولی وقتی یادم میاد با تمام حا بهم زدنش منو خیلی از خودم راضی و خوشحال میکنه که این قدر تونستم تحمل کنم و صبور باشم .

جریان از این قراره که یه روز سر کلاس درس احساس کردم بوی خیلی بدی میاد . با توجه به اینکه دانش آموزان  سوم ابتدایی هستندحدس زدم که  این بوی بد کار یکی از اونا باشه یکم تو کلاس چرخیدم بعد رفتم خیلی عادی در کلاس رو باز کردم و چیزی جلوی در گذاشتم که بسته نشه . بعد از این کار من،  یکی از بچه ها گفت آره خانم خیلی بوی بدی میاد گفتم خیل خوب من هم برا ی همین در کلاس رو باز کردم و خیلی عادی مشغول ادامه ی درس شدم ولی بوی بد هنوز تو کلاس می پیچید و شکایت بچه ها بیشتر شد رفتم آخر کلاس به سمتی  که بو ی بد از اون طرف میومد احساس کردم بوی بد از آخرین نفر کلاسه ولی برای اینکه  اون بچه ناراحت نشه خودم رو به اون راه زدم و گفتم بچه ها تو جامیز هاتون رو نگاه کنید شاید غذایی چیزی مونده باشه و خراب شده باشه  اما خودم  می دونستم این بو ، بوی غذای فاسد نیست .بچه ها تو جامیزها شون  رو نگاه کردن گفتند نه خانم چیزی نیست .حتی خود اون بچه هم تو جا میزشو نگاه کرد و گفت خانم هیچی نیست .

خلاصه با هر مصیبتی بود زنگ  تفریح خورد و بچه ها رفتند بیرون اما  همون شاگردی که میز آخر نشسته بود نرفت بیرون حدس زدم مشکل از اونه بطور عادی و آهسته رفتم کنارش که مثلا دفترش رو نگاه کنم و در عین حال دقت کنم ببینم جریان چیه ؟  داشتم خفه می شدم ولی میخواستم ببینم مشکلش چیه که یک دفعه چشمم افتاره به کیفش که گذاشته بود پشتش و بهش تکیه داده بود چشمتون روز بد نبینه دیدم  این پسر اسهال داشته و خودش رو خراب کرده به صورتی که از پشت شلوارش زده بود بیرون  و ریخته بود رو کیفش و رو صندلیش .یهو حالم دگر گون شد ولی سعی کردم عکس العملی نشون ندم  رفتم پای تخته وخودم رو مشغول پاک کردن تخته کردم برا اینکه فکر کنم ببینم چه کار باید بکنم بعد  بهش گفتم لغت ها رو نوشتی گفت نه همه رو ننوشتم گفتم  میخوای بشینی لغت ی درس رو بنویس ؟  با سر گفت آره من هم با این بهانه که بشینه لغت ها رو بنویسه مشغولش  کردم و  از فرصت استفاده کردم رفتم به مادرش تلفن زدم و ماجرا را گفتم بیچاره داشت سکته میکرد گفت الان خودم رو می رسونم تا مادرش بیاد برای اینکه بچه های کلاس نفهمن و این پسر خجالت نکشه و یعدا یچه ها مسخره ش نکننداز  معاون خواهش کردم  وقتی زنگ خورد بچه رو بفرسته کلاس خالی آخر راهرو و خودم هم تمام زنگ تفریح ایستادم دم در کلاس که بچه ها نرن  تو کلاس اما در این حال نمی دونستم چی کار کنم بهش بگم به مادرش زنگ زدم یا اینکه اصلا به روش نبارم و بذارم مادرش بیاد و خودش مسئله رو حل کنه . در عین حال دلم براش می سوخت که حالا چه قدر نگران و مستئاصله . رفتم ته راهرو که ببینم مادرش اومده یا نه   دیدم اومد ه دم در کلاس  گفتم چی شده گفت خانم اجازه برم دستشویی خیلی دلم به حالش سوخت این بچه اینقدر فکر کرده بود که چی کار کنه که آخر اومده بود از من اجازه گرفت دیگه دیدم خیلی نگران و ناراحته بهش گفتم نه برو بشین بعد بچه که فکر می کرد من نمی دونم چی شده از در کلاس تا سر میزش که میز آخر بود عقب عقب رفت و نشست سر جاش  بعد  دیدم اینطور که نمیشه بچه خیلی نگرانه ، این بود که رفتم سر میزش با آرامش و مهربانی بهش گفتم عزیزم ناراحت نباش این مشکلی که ممکنه برا بعضی ها پیش بیاد من   تلفن زدم الان مامانت میاد بهت کمک میکنه باور کنید قادر نیستم حالت چهر ه  شو براتون ترسیم کنم که چه حالتی پیدا کرد وقتی اینو گفتم یهو صورت باز شد و و یه آرامشی تو صورتش نشست  و لبخند کم رنگی که حاکی ا تشکر و آرامش بود زد  . منتظر موندم تا مادرش اومد آشفته حال پرسید چی شده ؟  این حتی تو پیش دبستان هم که بوده  خودش رو رو خیس نکرده گفتم حالا شما ناراحت نشین و ازش خواهش کردم که دعواش نکنه و بعد رفت که لباس بچه رو عوض کنه چنان بوی مدفوعی تو  کلاس پیچیده بود که حالت تهوع بهم دست داد و ناگهان حالم دگرگون شد خیلی خودم رو نگه داشتم  که اسفراغ نکنم وقتی هم اومدم خونه تا بیست و چهار ساعت نتونستم درست حسابی غذا بخورم خیلی حالم بد بود .

اما وقتی میخواست بره بهش گفتم پسرم  نارا حت نباش بچه ها نمی دونن این اتفاق برات افتاده  و من به این خاطر اونا رو بردم تو کلاسی دیگه که نفهمن چی شده  چهرهاش از هم باز شد و خوشحال شد   چون فکر می کرد فردا که بیاد همه مسخره ش میکنن و بهش میخندن از آن روز به بعد هر وقت که زنگ آخر میخوره و میخواد بره خونه با اینکه خیلی بچه ی آروم و کم روییه میاد کمی کنار من می ایسته یه نگاه محبت آمیز حااکی از تشکر به من میکنه بعد یواش میگه خانوم خدا حافظ ، منم نگاش میکنم و بهش لبخند میزنم میگم خداحافظ پسرم

/ 1 نظر / 8 بازدید
دلبخواه

هر وقت دنبال خودم ميگردم ( كوچه دلبخواه ) اول به شما ميرسم و گذشته خودم رو تو ريز بچه هاي كلاسهاي شما پيدا ميكنم موفق وصبور باشيد