خاطرهایم

خاطرهایم

روز اول کلاس اول
این خاطره را به مناسبت نزدیک شدن روز اول مهر می نویسم

بعد از گذشت چند دهه هرچی فکر می کنم هنوز  نمی دونم چرا از مدرسه رفتن می ترسیدم .  اسممو تومدرسه ۱۵ بهمن آن زمان واقع در خیابان باشیخ اهواز نوشتن. لباس وکفش کیف نو هم برام خریدن اما روز اول مهر که باید باذوق شوق به مدرسه می رفتم . نرفتم یعنی مرا به مدسه بردن اما آنقدر گریه کردم و به هق وهق افتادم که معلمم ( که خانمی چاق و کوتاه قد بود و هنوز بزرگی باسنش وگوشواره های فیروزه یش  در ذهنم باقی  مونده)به خواهر خدا بیامرزم که مرا به مدرسه  برده بود گفت ببرش خونه . ( ظاهرا خیلی حوصله ی منو گریها مو نداشت)روزهای بعد هم به همین صورت گذشت منو می بردند مدرسه و آنقدر گریه میکردم که واقعا سردرد می گرفتم هنوز هم بعد گذشت سالها هنوز شدت  ا ون سر درد را حس میکنم. خلاصه تا یکی دو هفته کار من همین بود و چنان از مدرسه می ترسیدم که حتی حاضر نبودم دست خواهرم را ول کنم و لحظه ای سر کلاس برم .تا اینکه یه روز دیگه که منو بردن مدسه معلم کلاس عوض شده بود با مهربونی اومد جلو گفت چرا گریه می کنی ؟ من یاد نیست با هق و هق چی جواب دادم اما یادمه که با مهربونی گفت بیا ببین بچه های کلاس چقدر تو را دوست دارن لحنش آون قدر گرمو صمیمی بود که من حاضر شدم دستمو بگیره و برا لحطه ای ببره سر کلاس.

 منو برد کنار تخته سیاه روبروی بچه ها بعد گفت بچه ها  این همکلاسی تو نو دوست دارین ؟ همه بچه ها با تمام نیرو و انرژی کلاس اولی ها گفتن ب......له. و منم باور کردم که همه دوستم دارن و سر کلاس نشستم هنوز بعد از گذشت سالها شکل اون دهن های باز در ذهنم مونده و شیرینی آن بله را در وجودم حس میکنم و همون " بله "بود که منو شونزده سال پشت میز درس نشاند بعد از سالها رفتم و معلم شدم و با داشتن دوتا بچه کوچیک و گرفتاری زیاد رفتم دوره پنج ابتدایی رو دیدم برای اینکه برم معلم کلاس اول بشم و منم اون لحطه شیرین را برای یکی  دیگه بسازم. روزی که ابلاغ مو به مدیر مدرسه دادم گفت : میخواین کلاس چندم درس بدین بدونه وقفه گفتم کلاس اول . روز اول مهر که رفتم مدرسه با چشم دنبال دانش اموزی می گشتم که گریه کنه و نخواد بره سر کلاس و من برم دستشو با مهربونی بگیرم و بهش بگم بیابریم ببین بچه ها چقدر تو رو دوست دارن . خلاصه یکی روپیدا کر دم و با همون آداب معلم کلاس اولم بردمش سر کلاس و به دانش آموزام گفتم بچه ها فرنگیسو دوست دارین همه گفتند ب.....له  و پس از سالها اون خاطره شیرین که برای چشیدن دوباره ی اون سالها زحمت کشیده بودم مثل قندو عسل به دهانم مزه کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:57  توسط صدیقه  |  یک نظر
سلام

تقربیا دو هفته ای است که از آمدنم به مالزی می گذرد هنوز خیلی برنامه ی زندگی ام دراینجا روی روال نیفتاده است گاهی ازاوقات وقتم به بطا لت میگذرد ،هنوز کلی برنامه داریم که باید برایشان برنامه ریزی کنیم من جمله خرید تلفن ثابت برای منزل و گرفتن اینترنت ،

از وقتی که آمده ام هنوز خودم نتوانسته ام به اینترنت وصل شوم و مستقیم از اخبار و اوضاع با خبر شوم مثل آدمهای کر و کور  ولال هستم چون با هیچ کس تماس ندارم در مجتمع ما ن تعدادی خانواده ایرانی و عرب زندگی می کنند اما من درست آنها را نمی شناسم و تشخیص نمی دهم کدام ایرانی است و کدام عرب.  چون ایرانی ها را از نوع حجاب شان می توان شناخت اما آنها بی حجاب هستند من نمی توانم درست بشناسم. جالب اینکه دیشب یک ایرانی را توی راهرو دیدم و سلام کردم این یکی روسری داشت من را که دید نا خودآگاه دستش بطرف روسریش رفت تا ان را جلو بکشد ، با خود گفتم از بس توی ایران به این کار عادت کرده اند اینجا هم ناخودآگاه انجام می دهند ، جالب است که افرادی که توی ایران آرایش های آنچنانی می کردند اینجا به آنصورت خبری از آرایش نیست فکر میکنم در ایران که زنان خصوصا دختران جوان بطور وحشتناک آرایش می کنند بیشتر از روی لجبازی و دهن کجی می باشد تا از روی علاقه ی وافر به این کار .

13/5/88

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:57  توسط صدیقه  |  نظر بدهید
خاطرهایم

 

قبل از سفر به مالزی و سفر آخرت

حدود شش ماه بود که امدن  ما به مالزی تقریبا قطعی شده بود و جسته گریخته به فکر تدارک ما یحتاج سفر بودم .

البته چون مسئله نوشتن پایان نامه و دفاع از آن بود قدری فکرم مشغول اون بود ولی هر وقت فرصت میکردم لیست می نوشتم و مایحتاج راردیف می کردم توی وبلاگهای مربوط به مالزی را می گشتم تا ببینم چه چیز مهم تر و آنجا بیشتر بدرد می خورد .

خلاصه بیشتر فکر و ذکر من آن بو(د تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا ) وهر چه را با این دید نگاه می کردم که آیا قابل بردن است یا نه .آیا آنجا بدردم می خورد یا نه ؟

بعد یک روز به این فکر افتادم که ای دل غافل من جایی که می خواهم بروم هم قبلا رفته ام و می دانم چه جور جایی است هم می توانم اگر خوشم نیامد برگردم هم اینکه اگر چیزی را فراموش کردم  هم می توانم برایم بفرستند هم اینکه در سفر بعدی خودم تهیه کنم خلاصه سفر بی برو برگردی نیست حداقل طبق برنامه ریزی خودمان .

بعد از این افکار بخودم گفتم ببین جایی که با این همه آگاهی وامکان برگشت و تهیه نیازها از این جا یا انجا ، میروی چقدر در موردش فکر می کنی تا چیزی از قلم نیفتد .اما در مورد سفر آخرت که هیچ برگشتی در ان نیست ،هر چه را نیاورده باشی دیگر نمی توانی برگردی و بیاوری یا بگویی دیگران برایت بفرستند ، یا حتی نمی توانی آنچا با قیمت گران تر بخری ،خلاصه دستت از هم جا کوتاه است و هیچ چارهای نداری مگر با آنچه از پیش برده ای بسازی . یک بار بطور جدی و با حساب و کتاب در موردش فکر نکرده ام ُوبخود نگفته ام که اگر آنچه را که نبرده ام آنجا لازم داشتم چه باید بکنم .

و این هشداری بود تا در مورد سفر اصلی که هیچ برگشتی در آن نیست بیشتر فکر کنم و ببینم ما یحتاج آن سفر دائمی چیست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:51  توسط صدیقه  |  نظر بدهید
تجربه تکانی برای عید

 

اگر میخواهید لوازم برقی خود را برای عید حسابی بتکانید و برق بیندازید(مثل سرخ کن ،مایکرویو،ساندویچ میکر،اتووهمزن برقی یا حتی اجاق گاز)میتوانید مقداری مایع شیشه پاک کن را روی آن اسپری کنید بعد از چند لحظه آنرا با دستمال براحتی پاک کنید.

بعد میگویید آخیش چه راحت تمیز شد.

"عیدانه"

از سر گرفتن کار و زندگی وکمکش ها وکنجار رفتن ها با همه ی ماجراهای خوب و بد زندگی شروع می شود. تعطیلات نوروز تمام شد.

روز از نو روزی از نو.  

سلام عید همه ی وبلاگ نویس ها و وبلاگ خوان ها مبارک

وقتی که بچه بودم سالهایی که تحویل سال نیمه شب بود من معمولا خواب می ماندم وقتی که صبح بیدار می شدم و می فهمیدم که سال تحویل شده و من خواب مانده ام به اندازه ی یک دنیا غصه دار می شدم و آمدن سال دیگر و عید دیگر بنظرم خیلی دیر می آمد و گذشت زمان  خیلی برایم کند بود.اما رفته رفته که بزرگ می شدم انگار چرخ گذشت زمان تند تروتندترمی شد تا جایی که حالادر مرز پنجاه سالگی رفتن این عید و آمدن عید دیگر را خیلی  و کم فاصله می بینمم .فکر می کنم در سالهای آینده این گذشت زمان برایم به اندازه ی یک چشم به هم زدن باشد.

عید امسال ما هم طبق سی سال گذشته با مسافرت به جنوب کشور شروع شد و پایان پذیرفت و دیدارها تازه شد .امسال اولین سالی بود که  هفته ی دوم تعطیلات به تهران برگشتیم و بعد از سالها تهران خلوت و کم ترافیکی را تجربه کردیم.

در این مدت کمی کارهای عقب مانده را انجام دادم و توانستم پس از مدتی برای کودکی  خودم شع ریا یهتر بگویم معری بگویم

بوق   بوق   بوق

بدو بیا زود

فصل  بهاره

سبزی و سنبل

شکوفه و گل

در دشت و صحرا

در خانه  ی ما

روئیده هرجا

بوق   بوق   بوق

بدو بیا زود

فصل بهاره

نوروز و عیدش

از را میادش

سفره ی هفت سین

باسرکه و سیب

با سکه و سیر

سبزه و ما هی

ماهی قرمز

تنگ بلورش

چه خوب و زیباست

این شادی ما

بوق  بوق  بوق

بدو بیا زود

ببین چه خوبه

مهمونی رفتن

عیدی گرفتن

چه کیفی داره

عیدی شمردن

پول های نو را

تند   تند شمردن

بوق بوق بوق

بدو بیا زود

مدرسه وا شد

وقت تلاش و کوشش و کار شد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:48  توسط صدیقه  |  نظر بدهید
سلام

 

بعد از چند سال بالاخره به آروزی خود رسیدم ،یعنی تونستم یک لب تاپ شخصی داشته باشم .یک وبلاگ شخصی ،و یک دفتر

با بی نهایت صفحه برای نوشتن کوله باری از  خاطره های نزدیک به نیم قرن زندگی (کودکی.نوجوانی.جوانی متاهلی .آموزگاری .معلمی.دبیری. مربی پرورشی .دانشجوی کارشناسی بودن باداشتن دو فرزند.سپس تجارب زندگی در خارج از کشور وندانستن زبان انگلیسی.ودانشجوی کارشناسی ارشدبودن با دشتن سه فرزند و مراحل مشغول بودن به نوشتن پایان نامه.ونوشتن تجارب تمامی این دوران ها از تجارب آشپزی در آشپزخانه گرفته تا پشت میزدرس نشتن به عنوان یک دانشجوی کارشناسی ارشد .وخلاصه با داشتن بی نهایت گوش و چشم وب لاگی برای شنیدن و خواندن این نوشته های من که گاه ممکن است جالب و شنیدنی باشد وگاه ممکن است که بیخود و بیمزه باشد. این را باید به نظر خوانندگان واگذار کنم.

 

 

ا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:32  توسط صدیقه  |  نظر بدهید
اولین یاداشت من
سلام

 

بعد از چند سال بالاخره به آروزی خود رسیدم ،یعنی تونستم یک لب تاپ شخصی داشته باشم .یک وبلاگ شخصی ،و یک دفتر

با بی نهایت صفحه برای نوشتن کوله باری از  خاطره های نزدیک به نیم قرن زندگی (کودکی.نوجوانی.جوانی متاهلی .آموزگاری .معلمی.دبیری. مربی پرورشی .دانشجوی کارشناسی بودن باداشتن دو فرزند.سپس تجارب زندگی در خارج از کشور وندانستن زبان انگلیسی.ودانشجوی کارشناسی ارشدبودن با دشتن سه فرزند و مراحل مشغول بودن به نوشتن پایان نامه.ونوشتن تجارب تمامی این دوران ها از تجارب آشپزی در آشپزخانه گرفته تا پشت میزدرس نشتن به عنوان یک دانشجوی کارشناسی ارشد .وخلاصه با داشتن بی نهایت گوش و چشم وب لاگی برای شنیدن و خواندن این نوشته های من که گاه ممکن است جالب و شنیدنی باشد وگاه ممکن است که بیخود و بیمزه باشد. این را باید به نظر خوانندگان واگذار کنم.

ه

 

ا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:42  توسط صدیقه  |  نظر بدهید
 
/ 0 نظر / 4 بازدید